العلامة المجلسي
1339
حياة القلوب ( فارسي )
پادشاه مىكنم ومترس از جماعت بسيارى كه خواهى ديد كه در آن شهر كشته است آن پادشاه وبر دار كشيده است ، زيرا كه آنها همه جمعى بودهاند كه به معالجهء چشم أو آمدهاند ، چون از معالجه عاجز شدهاند ايشان را كشته است ، پس از مشاهدهء آنها مترس وبگو كه : من معالجه مىكنم ، وهر چه خواهى از براي معالجه شرط كن بر پادشاه ، پس روز أول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم أو بكش واثر نفع ظاهر خواهد شد واگر بگويد زيادة بكش قبول مكن ، ودر روز دوم نيز يك ميل بكش اگر تكليف زيادة كند قبول مكن ، وهمچنين در روز سوم . پس آن جوان رفت ومهمان آن جماعت شد وگربه را به مبلغ بيست درهم خريد وبه آن شهر داخل شد واظهار معالجهء پادشاه كرد ، ودر روز أول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم پادشاه كشيد اثر نفع ظاهر شد ، ودر روز دوم اندكى مىديد ودر روز سوم بينا شد وچشمش به حالت أول برگشت ، پس پادشاه به أو گفت كه : حقّ بسيار بر من دارى وپادشاهى مرا به من برگردانيدى ومن به جزاى آن دختر خود را به تو مىدهم . آن جوان گفت : من مادرى دارم واز أو جدا نمىتوانم شد . پادشاه گفت : دختر مرا بگير وهر قدر كه خواهى نزد من بمان وهرگاه كه ارادهء رفتن كنى دختر مرا با خود ببر . پس دختر پادشاه را به عقد أو در آوردند ويك سال در نهايت عزت وشوكت ورفاهيت در ملك آن پادشاه ماند ، چون بعد از يك سال ارادهء حركت كرد ، پادشاه از همه چيز همراه أو كرد از أسب وشتر وگاو وگوسفند وظروف وامتعه وأموال وأسباب وزر بسيار ، پس بيرون آمد وبا زوجه وأموال خود روانهء ديار خود شد تا آنكه رسيد به آن موضع كه آن مرد را در آنجا ديده بود ، پس ديد كه باز آن مرد در همانجا نشسته است ، چون آن مرد أو را ديد گفت : چرا به عهد خود وفا نكردى ؟ آن جوان گفت : گذشتهها را بر من حلال كن ، الحال آنچه دارم با تو قسمت مىكنم . پس آنچه همراه داشت به دو حصّه كرد وگفت : هر حصّه را كه مىخواهى اختيار كن ، پس يك حصّه را اختيار كرد .